چه كسي ميداند
كه عزاي بودن و نداشتن را
بايد سياه پوشيد يا سپيد ؟
چه كسي ميداند
که چرا بودن ِ مرا نميخواهد ؟
چه كسي ميداند
من چرا
حالم از هر چه دوست داشتن است به هم ميخورد ؟
چه كسي ميداند
من با اين درد كه نمي كُشد
اما ديوانه ام ميكند چه كار كنم ؟!!!
.
.
.
من كه هيچ نميدانم
هيچ
هيچ
هيچ
.
.
.
هيچ
-
دلم زخمي ِ دنيا بود خيال كردم دوا داری
-
به نقد ننشينيد رفقا، حالم آنقدر بد است كه هذيان ميگويم انگاري

وقتی حتی تو
برام غریبه ای!
سر رو شونه های
بارون میزارم!
معشوق ِ من
همچون طبیعت
مفهوم ِ ناگزیر ِ صریحی دارد
او با شکست ِ من
قانون ِ صادقانه ی قدرت را
تایید میکند
او وحشیانه آزاد است
مانند ِ یک غریزه ی سالم
در عمق ِ یک جزیره ی نا مسکون
او پاک می کند
با پاره های خیمه ی مجنون
از کفش ِ خود، غبار خیابان را...
معشوق ِ من
انسان ِ ساده ایست
انسان ِ ساده ای که من او را
در سرزمین ِ شوم ِ عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب ِ شگفت
در لابلای بوته ی پستانهایم
پنهان نموده ام...
فروغ
غم ِ زمانه خورم، یا فراق ِ یار کشم ؟
به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم ؟
شمع اتفاق ِ خوبی برای پروانه نیست
شمع اتفاقی برای تاریکیست
شمع ها را خاموش کن
و فکر کن
یک سال بیشتر دوستت دارم
تولدت مبارک
عشق ِمن
روزت مبارک
دو سال است که میدانم
مهربانی چیست
عشق چیست
زندگی چیست
چشمهای ِ تو شناسنامه ی مرا عوض کردند
امروز من دو ساله
شدم...
گفتي :
روزت مبارك
به خيابان رفتم
فضاي اتاق براي پرواز كافي نبود
دوستت دارم
من
ميان همهمه هاي تمام ِ بادهاي جهان
ميان سیاهی ِ اين روزها كه نبودنت را بيتابي ميكند
ميان تمام ِ نميدانم هاي تو و ميدانم هاي دلم
دارم غرق ميشوم...
گم ميشوم...
فنا...
باورت ميشود
من اين گوشه ي دنيا
ميان تمام دلخوشي هاي كودكانه ي از دست رفته ام
دارم تمام ميشوم...
تمام...
و تو هنوز
نمي بيني ام...
نمي خواني ام...
نمي شناسي ام...
آن روز، پس از آن همه دوري
آمده بودم كه شادمانه هايم را با تو بگويم
و تو
آماده بودي كه از ديگران برايم بگويي
و نفهميدي
كه وقتي از ديگران ميگويي
كلمه هايت خراش ميدهند لحظه لحظه بودنم را
نفهميدي
كه بغض چنگ انداخته است بر گلو
و دارد خفه ام ميكند تقلاي شكستنش
نفهميدي
كه لرزش ِ دستهايم از انجماد ِ انگشتهايم نيست
كه ستون ِ دلم دارد ميلرزد
نفهميدي
كه دلم ميخواهد هوار بزند ، هوار
نفهميدي
كه پشت ِ لبخندي كه بر چهره ام داشت نقاب
دلم دارد زار ميزند
نفهميدي كه ...
هيچ كدام را نبايد مي فهميدي و نفهميدي
و من
آنقدر حالم بد است
كه كلمه كم مي آورم براي
نوشتن...!!!
-
شاد باشد برايت تمام لحظاتي كه زار ميزند دل ِ من حتي
حالا ديگر مدتهاست
پري ِ كوچك ِ غمگيني شده ام
كه دست ِ دلش را
ساده در پس ِ اين خط خطي ها
رو ميكند مدام،
پري ِ كوچك ِ غمگيني كه
شبانگاه
بغض هاي ِ بي شمارش را مي بارد بي هيچ شانه اي
و سحرگاه
كابوس هاي ِ شبانه اش را مي پرد بي هيچ بوسه اي
.
.
.
حالا ديگر مدتهاست!
بي رويا نشستم در انتهاي ِ سالي
كه همانند چندمين سالهايي كه گذشت
تيك تاك ِ آمدنش را فهميدم
و به وقت ِ رفتنش خواب بودم انگاري
اما اين بار
دل ناتوان تر و تكيده تر است
از تمام ِ آن سالهايي كه بي بهانه گذشت
اين روزها
سادگي اش را آدميان كه هيچ
روز و فصل وآتش هم
به بازي گرفته و خنديدند!
حالا ديگر
وقتي كه زردي ِ آتش مال ِ من شد
و سرخي ِ داشتنت از آن ِ او
وقتي آنقدر پيچيده اي حول ِ دقايقم
كه گره ِ كور خورده است خيالت به دلم
و باز نميشود اين گره حتي به دست ِ خودت
وقتي كه نميداني حال اين دل ِ بي تو را
وقتي كه بهار شده اما
اين زمستان ِ لعنتي جا خوش كرده در دلم و خيال ِ رفتن ندارد
و بهار نخواهد شد ديگر
وقتي كه......
ديگر چه فرق ميكند كه هفت سين ِ دلم را
سيب و سبزه و سنبل و... چيده باشم
يا سكوت و سكوت و سكوت و ...سكوت ؟؟؟
حالا ديگر دل
نه تاب ماندن دارد و نه ناي رفتن
شبيه هيچ شده ام.
شبيه هيچ !
تنها بگو اين روزها كه نيستي
و من
مانده ام بي هيچ نشانه اي
كجاي اين زمين ِ خاكي بنويسم :
دلم تنگ شده است براي
نگاههايت........
كجا بنويسم كه ببيني و بخواني و
بيايي ؟؟؟........
اين روزها عجيب سرطان ميخواهم
(آن هم از نوع خون و حاد)
ميخواهم بيايد و ريشه بدواند در بند بند ِ وجودم
و خون بالا بياورم دردهايم را
وبعد
موهايم شاخه شاخه شود
تو بيايي و طاسي ام را بخندي
و من
خنده ات را عاشقانه لبخند بزنم
و دستهايم را بالا بياورم و بگويمت :
ميبيني؟
حالا ديگر ميتوانم با همين انگشتها
روزهاي داشتنت را بي هراس ِ نداشتنت بشمارم
و زل بزنم چشمهايت را
و رنگ ِ نگاهت را
براي روزهاي مباداي نديدنت ذخيره كنم
و آرام
جوري كه تمام آنها كه چشم دوخته و گوش تيز كرده اند
ديدن و شنيدنمان را
نبينند و نشنوند
در گوشت زمزمه كنم
كه من زنده بودن بي تو را تاب
نمي آورم
و
بميرم...
نگران نباش
حال ِ دلم خوب است !!!
نه از شيطنت هاي كودكانه اش خبري است
نه از شيون هاي مدامش به وقت ِ خواستن ِ تو
آرام
جوري كه نبيني و نشنوي
گوشه اي نشسته و
روياي داشتنت را به خاك مي سپارد،
خيال ِ روشن ِ خوشبختي ات را رنگ ميزند
و
بغض هاي بي شمارش را ميشمارد.
تو هم،
تنها لطفي كن
وبه وقت ِ رفتنت
به خاك بگو :
روي دلم نه،
روي سرم بريزد...!!!
نه اينكه حرفي براي گفتن نباشد
حرف هست
عشق هست
درد هست
اما
چه بگويم وقتي
نه درآرزوهايت حرفي از رؤياي با من بودن است
نه در روزهايت تلاش بودن ِ با من
گمان مبر هميشه حوالي ِ خوابهاي تو بيدارم
گمان مبر هميشه عاشقانه مينويسم و ميخوانمت
عشق
به زخم كه برسد، سكوت ميشود
زخم كه عميق شود، بيداري ِ دل، درد دارد
من در اين بغض هاي هر لحظه ام
در اين دلتنگي هاي مدام
در اين آشفتگي هاي دقايقم
دارم
سكوت
ميشوم
با من از عشق چيزي بگو
پيش تر از آنكه زخم هايم عميق
شوند
آن مني كه خيال ميكرد دوست داشتن همه چيز را حل ميكند ديگر رمقي برايش نمانده
و دارد ذره ذره جان ميدهد...
از دوست داشتن هم كاري بر نمي آيد، دوست داشتن حتي براي آدم دوستي نمي آورد، دوست نمي آورد
آدم تنها مي ماند... تنها گريه ميكند...تنها درد ميكشد
و ته دلش هنوز به همان دوست داشتن گرم است...غافل از اينكه نميداند تنها دوست ميدارد!
و من كودكانه دوست ميداشتم...توي تنهايي ام... در لحظه لحظه شبهايي كه گريه كردم... در قدم قدم راههايي كه پياده طي كردم... در واژه واژه اي كه سرودم... كه نوشتم... كه خواندم...
در خيره شدنم به نگاه غمگين آدمها...
در غرق شدنم در صداي آشنايان همين حوالي ِ خاكستري...
اما...اما چيزي عوض نشد... كه من خواستم بشود و نشد!
گلايه اي نيست، ديگر به اين بغز ِ بي قرار ِ لعنتي هم كه گلويم را سنگين ميكند و هر از چند گاهي چشمانم را خيس اعتنايي نميكنم
از اين دنياي بي در و پيكرهم چيزي طلب ندارم ، كه حتي شايد بيشتر از سهمم گرفته ام
كه اساساً آدمهاي احساساتي به دنيا مي آيند تا رنج بكشند
حالا من، همان من ِ تنهاي هر روزم كه فقط سعي ميكنم ديگر دوست نداشته باشم
كه اگر قرار بود دوست داشتن چيزي را حل كند، لابد تا الان در هم حل شده بوديم...!
عشق ِ من...نه؟؟؟!!!
كلمات عاجزاند كه احساس مرا در اين لحظه توصيف كنند!
يك نوع (غيظ ِ دوست داشتن)!
هيچ دوست ندارم كه به قيمتِ تمام لذت ها و خوشبختي هاي عالم
يك قدم در فهميدن عقب تر بروم !
درباره ي فهميدن چانه نميزنم و هيچ آدم نفهمي هم حاضر نيست به هيچ قيمتي تخفيف بدهد!
هر چند كه ميدانم هر چه بيشتر بفهمم و چشم و گوشم بازتر شود بيشتر به خودم ستم كرده ام!
و هر چه بيشتر بدانم به زير بار مسئوليت بيشتر كشيده ميشوم!
اما هر چه مي نوشم عطش ام بيشتر ميشود!
.
.
.
بگذار تا شيطنت ِعشق چشمان تو را بر عرياني ِ خويش بگشايد
هر چند معني اش جز رنج و پريشاني نباشد
اما هرگز كوري را به خاطر
آرامش تحمل نكن...!!!
نميتوانم خوب حرف بزنم
اين صفت ِحقيقت ِدوست داشتن است!
همه كس را، همه چيز را ميبينم و هيچگاه او از جلوي چشمم غيبت نميكند!
چشمم را كه ميگشايم در چهره ي او ميگشايم، چشمم را كه ميبندم در چهر ه ي او ميبينم!
من با چشمان آرام و پر خاطره ام او را نگاه ميكنم و نگاه ميكنم و با خود در شگفت ام كه دل آدميزاد مگر چقدر و تا كجا استعداد دوست داشتن دارد؟؟؟!!!
گاه او را ميبينم كه از جدايي سخن ميگويد كه سر انجام ناگريز ِ داستان ماست
و من دردناكانه احساس ميكنم كه او ميرود و من تنها ميمانم!
گاه خود را قنديلي ميبينم كه او در من ميسوزد
گرمم ميكند...داغ ام ميكند... بي طاقت ام ميكند...
از خانه ميراندم... به خيابانها و ميدانهاي خلوت ميكشاندم!
و دريغا كه نميدانم چه بگويم!
دريغا كه هيچكس نميداند چه ميگويم... خيابان هاي خلوت را هم نميفهمند!
حلاج شهرم كه كسي نميداند كه
زبان ام چيست؟
كه دردم چيست؟
كه عشق ام چيست؟
كه دين ام چيست؟
كه زندگي ام چيست؟
كه جنون ام چيست؟
كه سكوت ام چيست.........؟!

