تبليغاتX
میان دو هیچ

میان دو هیچ

خواستن تو جنینی است در من که نه سقط میشود نه به دنیا می آید

فرقي نميكند

اين فاصله ها تا كجا فرياد ميزنند

مهم اين است

كه افكارم فرو ماندند

در اين فاحشگي ِ مطلق

و احساسم فرسوده شده

در آغوش ِ بي فرجامت

 

طبق ِ چشمهای تو که شناسنامه ام را عوض کردند 

امروز چهار ساله  شدم

 

+نوشته شده در ساعت8:3 PMتوسط سارا |

و عشق،

صداي فاصله هاست.

صداي فاصله هايي كه

غرق ِ ابهامند.

نه

صداي فاصله هايي كه مثل ِ نقره تميزند

و با شنيدن ِ يك هيچ ميشوند كدر.

 

 

سپاس براي تمام ِ بودن هايت كنار ِ اين دل ِ بيقرار

 

روزت مبارك

 

 

+نوشته شده در ساعت0:10 AMتوسط سارا |

گر چه از کوی ِ وفا گشت به صد مرحله دور

دور باد آفت ِ دور ِ فلک از جان و تنش

 

 

امسال:

 

یلدا یعنی یک دقیقه بیشتر... سکوت ِ دلم...

 

یلدا مبارک عزیز ِ دل

 

 

+نوشته شده در ساعت2:42 AMتوسط سارا |

هرگز زانو نخواهم زد،

 

حتی اگر سقف آسمان کوتاهتر از

 

 قامتم شود.

 

+نوشته شده در ساعت2:30 AMتوسط سارا |

انگشتت را

هر جای ِ نقشه خواستی بگذار

فرقی نمیکند،

تنهایی ِ من

عمیق ترین جای ِ جهان است

و انگشتان ِ تو هیچوقت

به عمق ِ فاجعه پی نخواهد برد

 

+نوشته شده در ساعت3:27 AMتوسط سارا |

چشمهایم را بسته ام...

بگذار خیال کنم کنار ِ تو نشسته ام

و میخواهی شمع ها را فوت کنی

میشمارم

1

2

3

پوووووووووووووووف

 

تولدت مبارک

 

ساده میگویم: جاودانه باشد روز ِمیلاد تو برای این

 دل ِ بیقرار ِ من

 

+نوشته شده در ساعت3:57 AMتوسط سارا |

 ساده است نوازش ِ سگی ولگرد،

و شاهد آن بودن که زیر غلتکی میرود و گفتن

 که سگ ِ من نبود...

ساده است ستایش ِ گلی،

چیدنش،

و از یاد بردنش،

که گلدان را آب باید داد...

ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتنش بی احساس عشقی،

او را به خود وانهادن و گفتن: 

(که دیگر نمیشناسمش)

 

 

گفته بودم که چشمهای تو شناسنامه ی مرا

 عوض کردند

امروز بی تو سه ساله شدم

 

+نوشته شده در ساعت2:28 AMتوسط سارا |

نه اينكه حرفي براي گفتن نباشد

حرف هست

عشق هست

درد هست

اما

چه بگويم وقتي

نه درآرزوهايت حرفي از رؤياي با من بودن است

نه در روزهايت تلاش بودن ِ با من

گمان مبر هميشه حوالي ِ خوابهاي تو بيدارم

گمان مبر هميشه عاشقانه مينويسم و ميخوانمت

عشق

به زخم كه برسد، سكوت ميشود

زخم كه عميق شود، بيداري ِ دل، درد دارد

من در اين بغض هاي هر لحظه ام

در اين دلتنگي هاي مدام

در اين آشفتگي هاي دقايقم

دارم

سكوت

ميشوم

 

با من از عشق چيزي بگو

 

پيش تر از آنكه زخم هايم عميق

 

شوند 

 

 

+نوشته شده در ساعت6:30 PMتوسط سارا |

HAPPY VALENTINE

 

MY LOVE…K

 

+نوشته شده در ساعت1:43 AMتوسط سارا |

دیگر

خوابت را هم زیر ِ این سقف نمی بیند

و می داند

حتی اگر تمام ِ آجرهای ِ این اتاق انتظار بکشند

هیچ خیابانی به این خانه ختم نخواهد شد!

....

گاهی

که تو را با بغض های فرو خورده اش به سفر می فرستد،

 به روی خودش نمی آورد

که روزی

تمام ِ بودن هایش را فراموش خواهی کرد

که روزی تمام ِ خنده هایش را...

دلتنگی هایش را...

بغض هایش را...

نگاههایش را...

دوستت دارم گفتن هایش را...

همه را...........!!!

و

به روی خودش نمی آورد که تو

 اتفاق عاشقانه تری روی خواب های تخت خواهی انداخت

...

و

 دیگر

فراموش خواهی کرد

 کسی منتظر است تا این بار

 تو را عاشقانه تر ببوسد

.

.

.

و

نخواهی فهمید

کسی که هر شب بی تو بودن را گریه میکرد

حالا دیگر

 نفسی ندارد...

حالا دیگر هر قدر که دوستش نداشته باشی

بغض نخواهد کرد

اشک نخواهد ریخت

و تولدش را دیگر هیچ شهریوری جشن نخواهد گرفت!

.

.

.

حالا دیگر

نه سه شنبه ها...

نه عصرها...

نه خیابان های خلوت...

نه خانه های سرد و خالی...

نه......

هیچ کدام، هیچ چیز را

به یادت نخواهند آورد

و کسی

خواب هایت را بی اجازه بر هم نخواهد زد!

و

 جهان آرام میگیرد

آرام

آرام

.

.

.

و دیگر کسی بی اجازه برایت عاشقانه نخواهد نوشت!

 و دیگر کسی بی اجازه برایت نخواهد مُرد!

 

+نوشته شده در ساعت2:54 AMتوسط سارا |

چه كسي ميداند

كه عزاي بودن و نداشتن را

بايد سياه پوشيد يا سپيد ؟

چه كسي ميداند

که چرا بودن ِ مرا نميخواهد ؟

چه كسي ميداند

من چرا

حالم از هر چه دوست داشتن است به هم ميخورد ؟

چه كسي ميداند

من با اين درد كه نمي كُشد

اما ديوانه ام ميكند چه كار كنم ؟!!!

.

.

.

من كه هيچ نميدانم

هيچ

هيچ

هيچ

.

.

.

دلم زخمي ِ دنيا بود خيال كردم دوا داری   

به نقد ننشينيد رفقا، حالم آنقدر بد است كه هذيان ميگويم انگاري

+نوشته شده در ساعت10:22 PMتوسط سارا |
...

+نوشته شده در ساعت2:29 AMتوسط سارا |

وقتی حتی تو

 برام غریبه ای!

 سر رو شونه های

 بارون میزارم!

 

+نوشته شده در ساعت8:26 PMتوسط سارا |

معشوق ِ من

همچون طبیعت

مفهوم ِ ناگزیر ِ صریحی دارد

او با شکست ِ من

قانون ِ صادقانه ی قدرت را

تایید میکند

او وحشیانه آزاد است

مانند ِ یک غریزه ی سالم

در عمق ِ یک جزیره ی نا مسکون

او پاک می کند

با پاره های خیمه ی مجنون

از کفش ِ خود، غبار خیابان را...

 

معشوق ِ من

انسان ِ ساده ایست

انسان ِ ساده ای که من او را

در سرزمین ِ شوم ِ عجایب

چون آخرین نشانه ی یک مذهب ِ شگفت

در لابلای بوته ی پستانهایم  

پنهان نموده ام...

 

                                                     فروغ 

+نوشته شده در ساعت3:33 AMتوسط سارا |

غم ِ زمانه خورم، یا فراق ِ یار کشم ؟

به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم ؟

 

+نوشته شده در ساعت2:21 AMتوسط سارا |

شمع اتفاق ِ خوبی برای پروانه نیست

شمع اتفاقی برای تاریکیست

شمع ها را خاموش کن

و فکر کن

یک سال بیشتر دوستت دارم

 

تولدت مبارک

 

 

+نوشته شده در ساعت1:24 AMتوسط سارا |

عشق ِمن

 

روزت مبارک

 

 

+نوشته شده در ساعت9:38 PMتوسط سارا |

دو سال است که میدانم

مهربانی چیست

عشق چیست

زندگی چیست

 

چشمهای ِ تو شناسنامه ی مرا عوض کردند

 

امروز من دو ساله

 

شدم...

 

 

+نوشته شده در ساعت9:36 PMتوسط سارا |

گفتي :

روزت مبارك

به خيابان رفتم

فضاي اتاق براي پرواز كافي نبود

 

 

دوستت دارم

 

 

+نوشته شده در ساعت1:29 PMتوسط سارا |

آن روز، پس از آن همه دوري

آمده بودم كه شادمانه هايم را با تو بگويم

و تو

آماده بودي كه از ديگران برايم بگويي

و نفهميدي

كه وقتي از ديگران ميگويي

كلمه هايت خراش ميدهند لحظه لحظه بودنم را

نفهميدي

كه بغض چنگ انداخته است بر گلو

و دارد خفه ام ميكند تقلاي شكستنش

نفهميدي

كه لرزش  ِ دستهايم از انجماد ِ انگشتهايم نيست

كه ستون ِ دلم دارد ميلرزد

نفهميدي

كه دلم ميخواهد هوار بزند ، هوار

نفهميدي

كه پشت ِ لبخندي كه بر چهره ام داشت نقاب

دلم دارد زار ميزند

نفهميدي كه ...

هيچ كدام را نبايد مي فهميدي و نفهميدي

 

و من

 

آنقدر حالم بد است

 

كه كلمه كم مي آورم براي

 

 نوشتن...!!!

 

 شاد باشد برايت تمام لحظاتي كه زار ميزند دل ِ من حتي

 

+نوشته شده در ساعت0:12 AMتوسط سارا |

حالا ديگر مدتهاست

پري ِ كوچك ِ غمگيني شده ام

كه دست ِ دلش را

ساده در پس ِ اين خط خطي ها

رو ميكند مدام،

پري ِ كوچك ِ غمگيني كه

شبانگاه

بغض هاي ِ بي شمارش را مي بارد بي هيچ شانه اي

و سحرگاه

كابوس هاي ِ شبانه اش را مي پرد بي هيچ بوسه اي

.

.

.

حالا ديگر مدتهاست!

 

 

+نوشته شده در ساعت12:17 PMتوسط سارا |

بي رويا نشستم در انتهاي ِ سالي

كه همانند چندمين سالهايي كه گذشت

تيك تاك ِ آمدنش را فهميدم

و به وقت ِ رفتنش خواب بودم انگاري

اما اين بار

دل ناتوان تر و تكيده تر است

از تمام ِ آن سالهايي كه بي بهانه گذشت

اين روزها

سادگي اش را آدميان كه هيچ

روز و فصل وآتش هم

به بازي گرفته و خنديدند!

حالا ديگر

وقتي كه زردي ِ آتش مال ِ من شد

و سرخي ِ داشتنت از آن ِ او

وقتي آنقدر پيچيده اي حول ِ دقايقم

كه گره ِ كور خورده است خيالت به دلم

و باز نميشود اين گره حتي به دست ِ خودت

وقتي كه نميداني حال اين دل ِ بي تو را

وقتي كه بهار شده اما

اين زمستان ِ لعنتي جا خوش كرده در دلم و خيال ِ رفتن ندارد

و بهار نخواهد شد ديگر

وقتي كه......

ديگر چه فرق ميكند كه هفت سين ِ دلم را

سيب و سبزه و سنبل و... چيده باشم

يا سكوت و سكوت و سكوت و ...سكوت ؟؟؟

حالا ديگر دل

نه تاب ماندن دارد و نه ناي رفتن

 

شبيه هيچ شده ام.

 

شبيه هيچ !

 

+نوشته شده در ساعت2:52 AMتوسط سارا |

اين روزها عجيب سرطان ميخواهم

(آن هم از نوع خون و حاد)

ميخواهم بيايد و ريشه بدواند در بند بند ِ وجودم

و خون بالا بياورم دردهايم را

وبعد

موهايم شاخه شاخه شود

تو بيايي و طاسي ام را بخندي

و من

خنده ات را عاشقانه لبخند بزنم

و دستهايم  را بالا بياورم و بگويمت :

ميبيني؟

حالا ديگر ميتوانم با همين انگشتها

روزهاي داشتنت را بي هراس ِ نداشتنت بشمارم

و زل بزنم چشمهايت را

و رنگ ِ نگاهت را

براي روزهاي مباداي نديدنت ذخيره كنم

و آرام

جوري كه تمام آنها كه چشم دوخته و گوش تيز كرده اند

ديدن و شنيدنمان را

نبينند و نشنوند

در گوشت زمزمه كنم

 

كه من زنده بودن بي تو را تاب

 

نمي آورم

 

و

 

بميرم... 

 

+نوشته شده در ساعت2:13 AMتوسط سارا |

نگران نباش

حال ِ دلم خوب است !!!

نه از شيطنت هاي كودكانه اش خبري است

نه از شيون هاي مدامش به وقت ِ خواستن ِ تو

آرام

 جوري كه نبيني و نشنوي

گوشه اي نشسته و

روياي داشتنت را به خاك مي سپارد،

خيال ِ روشن ِ خوشبختي ات را رنگ ميزند

و

بغض هاي بي شمارش را ميشمارد.

تو هم،

تنها لطفي كن

وبه وقت ِ رفتنت

به خاك بگو :

روي دلم نه،

روي سرم بريزد...!!!

 

+نوشته شده در ساعت9:14 PMتوسط سارا |

آن مني كه خيال ميكرد دوست داشتن همه چيز را حل ميكند ديگر رمقي برايش نمانده

و دارد ذره ذره جان ميدهد...

از دوست داشتن هم كاري بر نمي آيد، دوست داشتن حتي براي آدم

 دوستي نمي آورد، دوست نمي آورد

آدم تنها مي ماند... تنها گريه ميكند...تنها درد ميكشد

و ته دلش هنوز به همان دوست داشتن گرم است...غافل از اينكه نميداند:

تنها دوست ميدارد!

و من كودكانه دوست ميداشتم...توي تنهايي ام...

 در لحظه لحظه شبهايي كه گريه كردم...

 در قدم قدم راههايي كه پياده طي كردم...

در واژه واژه اي كه سرودم... كه نوشتم... كه خواندم...

در خيره شدنم به نگاه غمگين آدمها...

در غرق شدنم در صداي آشنايان همين حوالي ِ خاكستري...

اما...اما چيزي عوض نشد... كه من خواستم بشود و نشد!

گلايه اي نيست، ديگر به اين بغز ِ بي قرار ِ لعنتي هم كه گلويم را سنگين ميكند

 و هر از چند گاهي چشمانم را خيس اعتنايي نميكنم

از اين دنياي بي در و پيكرهم چيزي طلب ندارم ،

 كه حتي شايد بيشتر از سهمم گرفته ام

كه اساساً آدمهاي احساساتي به دنيا مي آيند تا رنج بكشند

حالا من، همان من ِ تنهاي هر روزم كه فقط سعي ميكنم ديگر دوست نداشته باشم

كه اگر قرار بود دوست داشتن چيزي را حل كند،

لابد تا الان در هم حل شده بوديم...!

 

عشق ِ من...نه ؟ ؟ ؟ ! ! !

 

+نوشته شده در ساعت2:0 AMتوسط سارا |

كلمات عاجزاند كه احساس مرا در اين لحظه توصيف كنند!

يك نوع (غيظ ِ دوست داشتن)!

هيچ دوست ندارم كه به قيمتِ تمام لذت ها و خوشبختي هاي عالم

يك قدم در فهميدن عقب تر بروم !

درباره ي فهميدن چانه نميزنم و هيچ آدم نفهمي هم حاضر نيست

به هيچ قيمتي تخفيف بدهد!

هر چند كه ميدانم هر چه بيشتر بفهمم و چشم و گوشم بازتر شود

 بيشتر به خودم ستم كرده ام!

و هر چه بيشتر بدانم به زير بار مسئوليت بيشتر كشيده ميشوم!

اما هر چه مي نوشم عطش ام بيشتر ميشود!

.

.

.

بگذار تا شيطنت ِعشق چشمان تو را بر عرياني ِ خويش بگشايد

هر چند معني اش جز رنج و پريشاني نباشد

 

اما هرگز كوري را به خاطر

 

 آرامش تحمل نكن...!!!

 

 

+نوشته شده در ساعت1:57 AMتوسط سارا |

نميتوانم خوب حرف بزنم

اين صفت ِحقيقت ِدوست داشتن است!

همه كس را، همه چيز را ميبينم و هيچگاه او از جلوي چشمم غيبت نميكند!

چشمم را كه ميگشايم در چهره ي او ميگشايم،

چشمم را كه ميبندم در چهر ه ي او ميبينم!

من با چشمان آرام و پر خاطره ام او را نگاه ميكنم و نگاه ميكنم و با خود در

شگفت ام كه دل آدميزاد مگر چقدر و تا كجا استعداد دوست داشتن دارد؟؟؟!!!

گاه او را ميبينم كه از جدايي سخن ميگويد كه سر انجام ناگريز ِ داستان ماست

و من دردناكانه احساس ميكنم كه او ميرود و من تنها ميمانم!

گاه خود را قنديلي ميبينم كه او در من ميسوزد

گرمم ميكند...داغ ام ميكند... بي طاقت ام ميكند...

از خانه ميراندم... به خيابانها و ميدانهاي خلوت ميكشاندم!

و دريغا كه نميدانم چه بگويم!

دريغا كه هيچكس نميداند چه ميگويم... خيابان هاي خلوت را هم نميفهمند!

 

حلاج شهرم كه كسي نميداند كه

 

زبان ام چيست؟

 

كه دردم چيست؟

 

كه عشق ام چيست؟

 

كه دين ام چيست؟

 

كه زندگي ام چيست؟

 

كه جنون ام چيست؟

 

كه سكوت ام چيست.........؟!

 

 

+نوشته شده در ساعت1:54 AMتوسط سارا |

رنجي كه هميشه آزارم ميداد اكنون به بي نهايت رسيده است!

چنان رشد كرده كه از هستي ِ من بزرگتر شده است!

 و احساس ميكنم كه در زير فشار هر روزش به زانو مي آيم!

چه سخت است در انبوه جمعيتي كه از هر سو مرا احاطه كرده اند، از تنهايي و

 سكوت وحشت كردن و از ازدحام و غوغا خفقان گرفتن!

قالبهاي آدمها همه تعيين شده و مشخص است و من نميتوانم

خودم را در هيچ كدام بگنجانم!

در بيرون ِ اين قالبها تنها مانده ام!مثلاً كسي كه زير نور برق كار ميكرده است و با

 غذاهاي عالي تغذيه ميكرده است و در وسيعترين زيباييهاي روح قدم زده است،

چگونه ميتواند با چراغهاي موشي و كاسه هاي آبگوشتي و در و ديوارهاي نزديك و

 كوتاه و حقير خود را سرگرم سازد و به هيجان ايد؟!

من هر لحظه از خود كوبنده تر ميپرسم كه اينجا چه ميكني؟

امروز به خودم گفتم :

من احساس ميكنم كه نشسته ام و زمان را مينگرم كه ميگذرد...همين و همين!

هيچ كس نميفهمد كه چه ميكشم!

قدرت درك و وسعت احساس ، در هيچكس تا آن جا نيست كه بتوان پيشش ناليد،

 و سكوت بر سر اين درد مرا از درون ميكاهد!

كاش در اين دنياي خالي و در اين زندگي بيهوده كه هيچ كدامشان برايم هيچ ندارند،

 چيزي مي بود كه مرا بهانه اي بود!

 

من اكنون به حماقت هم محتاجم و

 

از آن هم

 

 محرومم!...

 

و تعجب ميكنم كه اين آدمها با چيزهايي اينهمه حقير خوشحالند...!!!

و اگر آدم چيزي بگويد يا ميگويند ديوانه است يا هزار و يك حرف ديگر

 و چقدر بد است همرنگ جماعت شدن...!

خلاصه ميخوام بگويم كه هيچ چيز در اين دنيا و جود ندارد كه ديدن اش

 به باز كردن ِ تمام چشم بيرزد.

و چه زيباست اين سخن كه نميدانم از كيست:

در بيرون خبري نيست، هر كه به بيرون چشم بدوزد

در انتظار خواهد ماند و خواهد مرد،

به خود بازگرد، در آنجا همه چيز خواهي يافت، همه چيز آنجاست،

 بيرون ظلمات است

از اين چشمه ها جز رنج نمي جوشد...!!!

 

+نوشته شده در ساعت3:1 AMتوسط سارا |

من سرنوشتم را خودم انتخاب ميكنم،

عقيده ام سراپاي زندگي ام را پر كرده است و كسي چه ميداند...!

در خودم زندگي ميكنم و تنها نيستم،

تنهايي بيشتر سرم شلوغ است و دور و برم بيشتر شلوغ،

و كساني كه مرا از خودم ميگيرند تنهايم ميكنند!

من هيچ جا دورغ نبوده ام،

نه به كسي هرگز طمعي داشته، و نه هرگز از كسي هراسي،

اكنون هم همين است و نوشتن ام زبان روح و قلبم است

به هر حال مال خودم است،

خيانت اگر هست، خيانت خودم به خودم بوده است، كسي فدا نشده است!

 

مغزم فداي قلبم شده است و چقدر

 

تلاش كردم كه

 

 نشود

 

 و شد!!!

 

+نوشته شده در ساعت2:54 AMتوسط سارا |

در اينجا هيچ نيست

نه حرفي... نه كسي...

تند بادي سر گشته و بي آرام در اين بي كرانگي  ِ تشنه

همچون روحي تنها و سرگردان

مي وزم... مي نالم... مي جويم... و فرياد مي كشم!

تو چند گامي از حاشيه به درون آي و چشمهايت را با هر دو دستت سايه كن

و بي آنكه بخواهي نقد كني به تماشايم بنشين!

از زاويه نگاه من به اين دنيا بنگر!

با كاروان دل من، برروي جاده ي تاريخ من و با تازيانه ي رنج ها و شوق هاي من

برسينه ي اين خطوط بران!

تا به بوي سخن ام به دل اين كلمات راه يابي و در صميم اين صحراي عميق گم شوي

و تنهايي وغربت و زيبايي هاي وحشي ام را تماشا كني و به غيبت ِ اين

غم ها و شادي هاي همه نزديك،همه پيدا، همه روزمره ام سركشي

 و آن گاه به نفرين و يا آفرين ِ من بنشيني!

 

به هر حال اي خواننده ي صادق

ِ

ميان دو هيچ:

 

اي دوست، اي دشمن دانا،

 

 مشنو، ببين!

 

مخوان، بياب!

 

و پيش از آنكه بيانديشي چه بگويي،

 

بينديش كه چه

 

 ميگويم!

 

+نوشته شده در ساعت0:30 AMتوسط سارا |